یادداشت مهمان، علیالله سلیمی، روزنامهنگار، نویسنده و منتقد ادبی: گاهی آرزوی یک کودک برای داشتن خواهر یا برادر، فقط خواستهای ساده برای پیدا کردن همبازی نیست؛ شاید تلاشی باشد برای رهایی از تنهایی، برای داشتن کسی که جهان را از دریچهای نزدیک به او ببیند و در شادیها، ترسها و خیالپردازیهایش شریک شود. کتاب «کاش یک برادر داشتم» نوشته برنهارد لینز، با تصویرگری آلنکا سوتلر و ترجمه علی خاکبازان که انتشارات کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان منتشر کرده است، از همین آرزوی کودکانه آغاز میکند و به رابطهای میرسد که میتواند نگاه ما را به زندگی خانوادگی و نیازهای عاطفی کودکان دقیقتر کند.
ویلی، شخصیت اصلی داستان، دلش یک برادر بزرگتر و قوی میخواهد؛ برادری که بتواند با او بازی کند، به ماجراجویی برود، خانه درختی بسازد و فوتبال بازی کند؛ اما آنچه در خانواده او حضور دارد، یک خواهر کوچک است؛ خواهری که توجه مادر را به خود جلب میکند و به نظر ویلی، از امتیازهایی برخوردار است که او از آنها محروم مانده. در نگاه نخست، خواسته ویلی ممکن است نوعی نارضایتی کودکانه از وضعیت موجود به نظر برسد؛ اما پشت این خواسته، میل به تجربه رابطهای تازه و داشتن همراهی برای کشف جهان قرار دارد.
کودکان همیشه نمیتوانند احساساتشان را به زبان بزرگسالان توضیح دهند. گاهی آنچه از بیرون لجبازی، حسادت یا بهانهگیری به نظر میرسد، در واقع نشانهای از تنهایی یا احساس کنار گذاشته شدن است. ویلی هم زندگی را از جایگاه خودش میبیند؛ جایی که محدودیتها پررنگاند و حضور یک برادر خیالی میتواند بسیاری از آنها را از میان بردارد. او تصور میکند با داشتن چنین همراهی، زندگی شکل دیگری پیدا خواهد کرد.
اهمیت داستان «کاش یک برادر داشتم» در این است که رابطه خواهر و برادری را نه بهصورت مفهومی انتزاعی، بلکه از دریچه تجربه روزمره کودک روایت میکند. خواهر کوچک ویلی در آغاز همان کسی نیست که او انتظارش را داشته؛ اما بهتدریج، همین رابطه میتواند بخشی از جای خالی مورد تصور او را پر کند. زندگی همیشه مطابق خواستههای ما پیش نمیرود و گاهی رابطهای که در ابتدا مطلوب نظر ما نیست، امکانهای تازهای پیش رویمان میگذارد. این داستان فرصتی هم فراهم میکند تا درباره شکل خانوادههای امروز و تجربه کودکی در آنها فکر کنیم. در جامعهای که تکفرزندی بیش از گذشته به چشم میآید و کاهش نرخ باروری و سالمندی جمعیت به دغدغههای عمومی تبدیل شده است، پرسش از کیفیت تجربه کودکی اهمیت بیشتری پیدا میکند. بحث فقط بر سر تعداد فرزندان نیست؛ مسئله این است که کودک در فضای خانه تا چه اندازه فرصت همصحبتی، بازی مشترک، اختلاف نظر، آشتی و ساختن خاطرههای مشترک را پیدا میکند.
خانهای که در آن چند کودک زندگی میکنند، ممکن است پر از سروصدا، رقابت بر سر اسباببازیها و اختلافهای کوچک باشد؛ اما همین موقعیتها میتوانند میدان تمرین مهارتهای اجتماعی هم باشند. کودک در ارتباط با خواهر و برادرش یاد میگیرد همیشه مرکز توجه نیست، خواستههای دیگران هم اهمیت دارند و برای رسیدن به خواستههایش باید گفتوگو کند، صبر داشته باشد یا راهی برای کنار آمدن پیدا کند. البته تعداد فرزندان بهتنهایی تضمینکننده شادی و صمیمیت نیست؛ همانطور که تکفرزند بودن هم الزاماً به معنای تنهایی نیست. آنچه اهمیت دارد، کیفیت روابط و فرصتهایی است که برای تجربه زندگی جمعی در اختیار کودک قرار میگیرد. از این منظر، کتاب «کاش یک برادر داشتم» تنها داستان آرزوی ویلی برای داشتن یک برادر نیست؛ داستان نیاز کودک به همراهی و مشارکت در جهانی است که گاه از نگاه او بیش از اندازه محدود به نظر میرسد. خواهر و برادرها میتوانند به زندگی روزمره خانه تحرک و سرزندگی ببخشند و خاطرههایی بسازند که تا سالها بعد با فرد باقی بمانند؛ اما اگر چنین رابطهای در خانواده وجود ندارد، این نیاز عاطفی همچنان باید جدی گرفته شود و کودک فرصت ارتباط با همسالان، بازی جمعی و دوستیهای پایدار را پیدا کند.
شاید یکی از پرسشهایی که پس از خواندن این کتاب میتوانیم از خودمان بپرسیم، این باشد: آیا به اندازه کافی به تنهاییهای کوچک کودکان توجه میکنیم؟ آیا وقتی آنها از نداشتن همبازی یا خواهر و برادر شکایت میکنند، فقط خواستهشان را میشنویم یا نیازی را که پشت آن پنهان شده هم میبینیم؟ داستان ویلی یادآوری میکند که سرزندگی خانه فقط به امکانات، اسباببازیها و برنامههای سرگرمکننده وابسته نیست؛ گاهی حضور یک همراه، امکان بازی و تجربه مشترک، همان چیزی است که زندگی را برای کودک بزرگتر و دوستداشتنیتر میکند. شاید به همین دلیل است که آرزوی ویلی، با وجود سادگیاش، میتواند ما را به فکر کردن درباره یکی از نیازهای مهم کودکی وادارد: نیاز به اینکه در جهان کوچک خود تنها نباشیم.


نظر شما